مغز تو که از سنگ سخت تر نیست

 

تقریبا 50سال از عمرش گذشته بود که دلش هوای دانش اندوزی و علم آموزی کرد .در حلقه درس استادی زانو زد .اما هر چه استاد بیشتر میگفت ،او کمتر فرا میگرفت کم کم صبر از کف داد و ترک مکتب خانه کرد ،نا امید به دامن کوهی پناه برد و با خود خلوت کرد .گوشه ای نشست و طبیعت را نظاره کرد ،کمی آن سو تر قلوه سنگ عظیمی را دید که از سنگ بالا سر آن اندک آبی به صورت چکه چکه بر آن می چکید.پیش رفت و دید که درست وسط آن قلوه سنگ بزرگ گودال نسبتا عمیقی بر اثر همان چک چک آب ایجاد شده است .تاملی کرد و با خود گفت :سکاکی،مغزتو که از این سنگ سخت تر نیست .دوباره عزم مکتب خانه کرد و آنقدر پای درس استاد نشست و خواند و تمرین کرد تا مطالب  فراوانی فرا گرفت .چند سالی گذشت و او در زمره بزرگان علم و دانش عصر و دیار خود نامدار شد و چه کارهای که نمیکند خواستن و اراده و توکل به خدا

/ 0 نظر / 9 بازدید